تا خود صبح
بر قلهی رفیع دلهرهها و دلواپسی هایم
چمباتمه زدهام
و
نظاره میکنم
مردمانی را که
آسوده در
خوابند
نه نه نه
غبطه نمیخورم
به آسودگیشان
گیسو و شعر !
چگونه می شود ندید ویا که دل نداد به حرف آن که به شوق دیدنی به ذوق می شود به شعر که :
می نویسمت چنین /
که بودن ات چه خوب می شود / به وقت ِ آن چه از سفر/ نوشته ای برای من :
از راه که می رسی
کیف دستی ات را که باز می کنی
ره آوردسفر را که روی میز می گذاری
دفترچه ی یاد داشت را که به من می دهی
شوق نوشتنم می آید
دفتر چه را باز می کنم
می نویسم :
بودنت چه خوب است !
ماه افسون رؤیا ها ست ، نماد سنگینی و وقار و آرامش است و با این همه آشوبگر بی پروایِ شهوانیِ سرهایی ست که همزادِ زمینی اش را به تملک می خواهند . زن همزاد زمینی ماه می شود آن گاه که رؤیایی ست / دست نیافتنی ست وآروزمندِ دستی ست که به تملک راه می برد ! همزاد ماه در گریزِ از حس ِ تملک یافته گی / جفت اش را از خود دور می کند تا شائبه ی همانندی از سرِ تملک یابنده به در شود ! او سرش را بی سایه می خواهد .
سایه ای افتاده روی سرم
سایه ی ماه
ماه شب چهارده
سرم را بی سایه می خواهم .
این سر بی سایه در ابراز حسِ به خود رسیدن و با باور خویش به رؤیا نشستن وخود رایافتن ، آن چنان در پیوند است که حضورِ آن دیگری را که با او نه در مؤانست است و نه در می یابد ش / زبان به گلایه نه ونه با تحکم / بلکه با لحنی از تفهیم ِ ندانستن ِ او ، به وجود انکار نا شونده ی خود باز می کند :
حتی
روشنایی ستاره ها را هم
از رؤیایم
ربودی !
و چنین است که جان هنرمند به عادت تن نمی دهد و یادهایش را به باد می سپارد تا تعلق از آن ها گرفته باشد و بی هیچ حسی از تعلق چون باد رها باشد ودر طبیعت آزاد ش تن به خواهش هیچ دستی نسپرد ، تا به چیزی خانگی / اهلی / عادتی / و معمولی تبدیل نشود . برای جان او نه اهلی شدن معنایی دارد و نه اهلی کردن جان !
برای کسی که کوله بار عادت
و خاطراتش را
به دست باد سپرده
اهلی شدن
و اهلی کردن
معنایی ندارد !
اندازه فاصله است \ وزن است کمیت و کیفیت است \ هم درونی ست آنگاه که خارج از تصور هرآن کس است که غیر خود است و هم بیرونی ست آنگاه که کسی می تواند بفهمد اش ، هم سنگینی اش را وهم انبوهی اش را . اندازه هم معیار سنجش زمان است و هم معیار سنجش فاصله . معمولا فاصله و وزن با هم به سنجش در می آیند .
درد اما امری درونی ست و شاید حسی . حسی تر از امری شخصی ، چه آنگاه که امری شخصی ست امکان مشابهت اش وجود دارد " ما درد مشترکیم " ! اما این جا حس به امر خاص تبدیل می شود [ انضمامی ست \ خود متعین است \ حدود اش مشخص است و به نوعی آنگاه به انتزاع در می آید که جنبه های دیگر انضمامیت اش را یافته باشد ] این جا اما خاص است .
شاعر در پی آن است تا خودش را اندازه بگیرد ، این اندازه گیری بیرونی نیست ، چون حتما می داند که با زمان تقویمی چند سال بر او گذشته ؛ پس درونی می شود زمان برای او . . . این جا به ناگزیر تنها به " من " خود رجوع می کند و با خود خویش به گفته می آید که چقدر تنها ست !
من برای اشک های تنهایی ام
شانه ای نمی خواهم
شانه ها
خود را از زیر بار اشک هایم
خالی می کنند
و من نمی فهمم
چه اندازه گریسته ام
من برای اشک هایم
اشکدانی می خواهم
که تنهاییم را اندازه بگیرم .
تابوی تعلق به عادت ها ی مرسوم و ممنوعیت ابراز میل شکسته می شود تا تن که عینیت یافته گی جان است به ابراز وجود در آید
مادینه گی به مثابه ی جنس پنهان نمی شود تا شاعر که زن است و چشم انداز ترین عضو تن او که به لمحه ای به جلوه می آید . . . در شادترین وجه نمود خویش به چشم کشیده شود و آن لذت دو سویه ی خواستن را نه با تمنای واگذاری صرف \ که با خواست میل درون به قسمت در آورد . به هنگام که در شهد رسیدگی و بلوغ و تازه گی و طراوت از سرشاری لبریز است . . . !
تو را به جشن بلوغ پستان هایم
دعوت می کنم
پا در رکاب تنم نه
طی کن مرا
دشت بکر دهنم
از آن توست
هم رکاب بتازیم
این تو و این من
این من و این تو !
جهان شاعر بسی گسترده تر از گستره ی آن کس است که می بیند . چشم در گستره ی نگاه به مرز می رسد \ حدود را می بیند و سایه و روشن چیز ها را ، تلون شی محدودیت نگاه را در جلوه ی بیرونی اشیاء به تحسین وا می دارد . آبی نماد آرامش دریا می شود و شاید آفتاب دم غروب و تلالو زردی ـ سرخی شعاع نور بر گستره ی آب به وجهی از حس دلگرفته گی راه ببرد .
نظاره گر از بیرون به بیرون می رسد ، شاعر اما جهان اش را به تمام بر می نمایاند ، حریف را از فکر سفر به سطخ اقیانوس و تلون رنگ به درون اقیانوس می خواند . آن جا او غنوده است ! با جهان اقیانوس که با او یکی ست به تشابه در می آید و حیرت می آفریند !
گفتی :
در آبی ناخن هایت
سفر به اقیانوس را
مهمانم کرده ای !
اقیانوس را مهمانت کرده ام .
گیسو با شعر چنان به حس می شود که در شاعرانه گی به حرف می آید!
شهریار دادور ـ استکهلم 12 . 1 . http://bizavaal.blogfa.com 2009
له شده بودی
و باد ترا، می می می می برُد
فریاد میکشیدی
و با پنجههایت
به دل چاک چاک خیایان
چنگ چنگ چنگ چنگ چنگ میزدی
به دل ریش جاده
بیش از این چنگ مزن!
تحمل رفتنت را
ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ندارد
پناهندگان طبق کنوانسیون چهارم ژنو و کنوانسیون پناهندگی 1951، ازحقوقی انسانی برخوردارند و این حقوق از پناهندگان قرارگاه پناهندگی شهر اشرف دریغ می شود.
هزاران انسان مبارز ساکن این قرارگاه پناهندگی که سال هاست در برابر رژیم جنایتکارجمهوری اسلامی ایستادهاند و بسیاری جان برکف راه خون پیمودند در خطر هستند و حقوق انسانی و پناهندگی شان پایمال ِ زد و بندها و معامله های سیاسی دولت ها بر سر پول و قدرت می شود. چه کسانی بر جهان ما حاکماند که در آن هیچ کس در امان نیست و هیچ کجا را امن نمیتوان به حساب آورد؟
تردید ندارم که تمام انسانهای در بند، تمام انسانهای در تبعید، کوچ کرده از خانه و کاشانه شان و تمام آنها که با شما درد مشترک و ناگفتهای دارند وقتی جان انسانها و ارزشهای انسانی در خطر است علیرغم اختلاف نظرها و باورها با شما خواهند بود
ودر این لحظه های حساس است که همبستگی انسان ها به نمایش گذاشته می شود.
من هم با شما دردی مشترک دارم و در کنارتان هستم و باور دارم که طومار ستم وسرمایه و مذهبِ درقدرت به زودی بدست مردم ستم کشیده و مبارزان راه آزادی و برابری درهم خواهد پیچید.
قطرهها به رود و رودها به دریا ودریاها به سیلی بنیان کن بدل خواهند شد و جمهوری اسلامی این رژیم ضد تفکرواندیشه ، ضد انسانی و ضد آزادی را از بیخ و بن در هم خواهند کوبید.
طنین همین سیل خروشان است که خواب ظالمان را آشفته.
گیسو شاکری
آوازخوان،نویسنده وشاعرمعترض تبعیدی
2009-04-24