تبليغاتX
گیســــو شـــاکـری

تا خود صبح

بر قله­ی رفیع دلهره­ها و دلواپسی هایم

چمباتمه زده­ام

و

نظاره می­کنم

مردمانی را که

آسوده در

خوابند

نه  نه   نه

غبطه نمی­خورم

به آسودگی­شان

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 3:53  توسط گیسو شاکری  | 

  

گیسو و شعر !

چگونه می شود ندید ویا که دل نداد به حرف آن که به شوق دیدنی به ذوق می شود به شعر که :

می نویسمت چنین  /

که بودن ات چه خوب می شود /  به وقت ِ آن چه از سفر/  نوشته ای برای من :

از راه که می رسی

کیف دستی ات را که باز می کنی

ره آوردسفر را که روی میز می گذاری

دفترچه ی یاد داشت را که به من می دهی

شوق نوشتنم می آید

دفتر چه را باز می کنم

می نویسم :

بودنت چه خوب است !

ماه  افسون رؤیا ها ست  ، نماد سنگینی و وقار و آرامش است و با این همه آشوبگر بی پروایِ شهوانیِ سرهایی ست که همزادِ زمینی اش را به تملک می خواهند  .   زن  همزاد زمینی ماه می شود آن گاه که رؤیایی ست / دست نیافتنی ست وآروزمندِ دستی ست که به تملک راه می برد !       همزاد ماه در گریزِ از حس ِ تملک یافته گی / جفت اش را از خود دور می کند تا شائبه ی همانندی از سرِ تملک یابنده به در شود ! او سرش را بی سایه می خواهد .

سایه ای افتاده روی سرم

سایه ی ماه

ماه شب چهارده

سرم را بی سایه می خواهم .

این سر بی سایه در ابراز حسِ به خود رسیدن و با باور خویش به رؤیا نشستن  وخود رایافتن ، آن چنان در پیوند است که حضورِ آن دیگری را  که با او نه در مؤانست است  و نه در می یابد ش / زبان به گلایه نه ونه با تحکم / بلکه با لحنی از تفهیم ِ ندانستن ِ او ، به وجود انکار نا شونده ی خود باز می کند :

حتی

روشنایی ستاره ها را هم

از رؤیایم

ربودی !

و چنین است که جان هنرمند به عادت تن نمی دهد و یادهایش را به باد می سپارد تا تعلق از آن ها گرفته باشد و بی هیچ حسی از تعلق  چون باد رها باشد  ودر طبیعت آزاد ش تن به خواهش هیچ دستی نسپرد ، تا به چیزی خانگی / اهلی / عادتی / و معمولی تبدیل نشود  .   برای جان او نه اهلی شدن معنایی دارد و نه اهلی کردن جان !

برای کسی که کوله بار عادت

و خاطراتش را

به دست باد سپرده

اهلی شدن

و اهلی کردن

معنایی ندارد !

اندازه فاصله است \ وزن است  کمیت و کیفیت است \ هم درونی ست آنگاه که خارج از تصور هرآن کس است که غیر خود است و هم بیرونی ست آنگاه که کسی می تواند بفهمد اش ، هم سنگینی اش را وهم انبوهی اش را .   اندازه هم معیار سنجش زمان است و هم معیار سنجش فاصله . معمولا فاصله و وزن با هم به سنجش در می آیند .

 درد اما امری درونی ست و شاید حسی . حسی تر از امری شخصی ، چه آنگاه که امری شخصی ست امکان مشابهت اش وجود دارد "  ما درد مشترکیم " !  اما این جا حس به امر خاص تبدیل می شود [ انضمامی ست \ خود متعین است \  حدود اش مشخص است و به نوعی آنگاه به انتزاع در می آید که جنبه های دیگر انضمامیت اش را یافته باشد ]  این جا اما خاص است .

شاعر در پی آن است تا خودش را اندازه بگیرد ، این اندازه گیری بیرونی نیست ، چون حتما می داند که با زمان تقویمی چند سال بر او گذشته ؛ پس درونی می شود زمان برای او . . . این جا به ناگزیر تنها به " من " خود رجوع می کند و با خود خویش به گفته می آید که چقدر تنها ست !

من برای اشک های تنهایی ام

شانه ای نمی خواهم

شانه ها

خود را از زیر بار اشک هایم

خالی می کنند

و من نمی فهمم

چه اندازه گریسته ام

من برای اشک هایم

اشکدانی می خواهم

که تنهاییم را اندازه بگیرم .

تابوی تعلق به عادت ها ی مرسوم و ممنوعیت ابراز  میل شکسته می شود تا تن که عینیت یافته گی جان است به ابراز وجود در آید

مادینه گی به مثابه ی جنس پنهان نمی شود تا شاعر که زن است و چشم انداز ترین عضو تن او که به لمحه ای به جلوه می آید . . . در شادترین وجه نمود خویش به چشم کشیده شود و آن لذت دو سویه ی خواستن را نه با تمنای واگذاری صرف \ که با خواست میل درون به قسمت در آورد  .  به هنگام  که در شهد رسیدگی و بلوغ و تازه گی و طراوت از سرشاری لبریز است . . . !

تو را به جشن بلوغ پستان هایم

دعوت می کنم

پا در رکاب تنم نه

طی کن مرا

دشت بکر دهنم

از آن توست

هم رکاب بتازیم

این تو و این من

این من و این تو !

جهان شاعر بسی گسترده تر از گستره ی آن کس است که می بیند .  چشم در گستره ی نگاه به مرز می رسد  \ حدود را می بیند و سایه و روشن چیز ها را   ،  تلون شی  محدودیت نگاه را در جلوه ی بیرونی اشیاء به تحسین وا می دارد  . آبی نماد آرامش دریا می شود و شاید آفتاب دم غروب و تلالو زردی ـ سرخی شعاع نور بر گستره ی آب به وجهی از حس دلگرفته گی راه ببرد .

نظاره گر از بیرون به بیرون می رسد ، شاعر اما جهان اش را به تمام بر می نمایاند ، حریف را از فکر سفر به سطخ اقیانوس و تلون رنگ به درون اقیانوس می خواند  .   آن جا او غنوده است !   با جهان اقیانوس که با او یکی ست به تشابه در می آید و حیرت می آفریند !

گفتی :

در آبی ناخن هایت

سفر به اقیانوس   را

مهمانم کرده ای !

اقیانوس را مهمانت کرده ام .

گیسو با شعر چنان به حس می شود که در شاعرانه گی به حرف می آید!

 شهریار دادور ـ استکهلم 12 .  1 . http://bizavaal.blogfa.com 2009

   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:20  توسط گیسو شاکری  | 

http://vids.myspace.com/index.cfm?fuseaction=vids.individual&videoid=53324540
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:27  توسط گیسو شاکری  | 

 

له شده بودی

و باد ترا، می می می  می برُد

فریاد می­کشیدی

و با پنجه­هایت

به دل چاک چاک خیایان

چنگ چنگ چنگ چنگ چنگ می­زدی

 

به دل ریش جاده

بیش از این چنگ مزن!

تحمل رفتنت را

ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ندارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:0  توسط گیسو شاکری  | 

http://www.youtube.com/watch?v=tcvd-tB32k4&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=F1JZ0-6o_w8&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=MmCCufkKfT0&feature=related

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:47  توسط گیسو شاکری  | 

انگار که چشمانمان را بر واقعیت­های پیرامونمان فرو بسته­ایم. امروز سکوت می­کنیم و فردا که چرخ ظلم راه بر ما می­بندد در باره­ی مان سکوت خواهند کرد.

پناهندگان طبق کنوانسیون چهارم ژنو و کنوانسیون پناهندگی 1951، ازحقوقی انسانی برخوردارند و این حقوق از پناهندگان قرارگاه پناهندگی شهر اشرف دریغ می شود.

هزاران انسان مبارز ساکن این قرارگاه پناهندگی که سال هاست در برابر رژیم جنایتکارجمهوری اسلامی ایستاده­اند و بسیاری جان برکف راه خون پیمودند در خطر هستند و حقوق انسانی و پناهندگی شان پایمال ِ زد و بندها و معامله های سیاسی دولت ها بر سر پول و قدرت می شود. چه کسانی بر جهان ما حاکم­اند که در آن هیچ کس در امان نیست و هیچ کجا را امن نمی­توان به حساب آورد؟

تردید ندارم که تمام انسان­های در بند، تمام انسان­های در تبعید، کوچ کرده  از خانه و کاشانه­ شان  و تمام آن­ها که با شما درد مشترک  و ناگفته­ای دارند وقتی جان انسان­ها و ارزش­های انسانی در خطر است علیرغم اختلاف نظرها و باورها با شما خواهند بود

ودر این لحظه­ های  حساس است که همبستگی انسان ها به نمایش گذاشته می شود.

 من هم با شما دردی  مشترک دارم  و در کنارتان هستم و باور دارم که طومار ستم وسرمایه و مذهبِ درقدرت به زودی بدست مردم ستم کشیده و مبارزان راه آزادی و برابری درهم خواهد پیچید.

 قطره­ها به رود و رودها به دریا ودریاها به سیلی بنیان کن بدل خواهند شد و جمهوری اسلامی این رژیم ضد تفکرواندیشه ، ضد انسانی و ضد آزادی را از بیخ و بن در هم خواهند کوبید.

طنین همین سیل خروشان است که خواب ظالمان را آشفته.

گیسو شاکری

آوازخوان،نویسنده وشاعرمعترض تبعیدی

2009-04-24

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 1:46  توسط گیسو شاکری  |