از گور بر آمده
با لباده ی بلندش
در تاریکی شب
صدای شیون تلخش در هیاهوی باد
سایه ای بیش نبود
می رفت
با فانوسی در یک دست
و
قلب خونین اش در دست دیگر
در جست وجوی غریبی بود
غریب بود
رفیقی جست و جو می کرد انگار
امانت دار ِ
تپش زنده اش
صدای شیون تلخش در هیاهوی باد
دیوار شب می شکست
بی بازگشت راهی ست راه عشق
بگذار دامن هزار رنگم را
پر ستاره کنم
لخت و سرفراز
نه از سیاهی شب می هراسی
نه از باد
و
نه از باران
با توفان سر شوخی داری
با جریان سیل آسای آب مسابقه می دهی
سایه ات استوار
به دریا یله داده است
نه از باران هراست است
و
نه از باد
ایستاده ای
و هیچ باکی ت نیست
تو
گیسو شاکری، ازدفتر شعر" سرم را بی سایه می خواهم"