باید از صاحب نامان هنر موسیقی ایران پرسید که چرا برای اجرای کنسرت به خارج می آیند؟
اجرای کنسرت در خارج از ایران چند هدف می تواند داشته باشد: رسیدن به نام ، رسیدن به نان و یا مشروعیت دادن به جمهوری عوام فریب اسلامی ایران.
این صاحب نامان موسیقی ایران نیازمند نام نیستند. به ظاهر، مشکل نان هم نباید داشته باشند. اما آنها در موقعیتی که هستند، و با این گونه سفرها، خواسته یا ناخواسته، به ابزاری برای مشروعیت دادن به رژیم بدل شده اند. اگر چشم های خود را به واقعیت نبندیم باید بپرسیم مگر می شود به خارج از ایران سفرکرد بی آن که اشاره ی وزیر ارشاد در کار نباشد؟ حکومت عوام فریب و سیاه، درسش را خوب آموخته است. او خوب می داند که چگونه هنرمندان را به ابزاری برای تبلیغ موجودیتش تبدیل کند، تا چهره ی کریه اش را زیر پوشش آزادی هنرمندان برای اجرای برنامه در خارج و گاه داخل ایران بپوشاند. تنها توجه کنید به زنان هنرمندی که به خارج سفرمی کنند[1]. آن ها بی حجاب کنسرت می دهند، می خوانند و این در هنگامی ست که در داخل ایران، زنان را به بهانه ی حجاب، به بدترین شکل ممکن، تهدید، سرکوب، دستگیر و زندانی می کنند.
انگارکه بسیاری از ما از تجربه های گذشته چیزی نیاموخته ایم. انگار بسیاری ازهنرمندان ما به مسئولیت خود آگاه نیستند. انگاربسیاری از ما به فراموشی دچار شده ایم. همچون خوابگردان بی خبر، همگام و همراه با درنده خویان حاکم بر زندگی مردم، می گذریم، ابزار تبلیغ شان می شویم، کنسرت می دهیم، مردم را سرگرم می کنیم، شادیم و انگار نه انگار که در شرایطی سیاه نفس می کشیم و با رژیمی خون ریز و آدمخوار سر و کار داریم. اگر چه حتی در چنین مواقعی منت هم بر سر مردم می گذاریم که" همین که می آییم و کنسرت می دهیم[مردم] باید خیلی هم ممنون باشند"[2] . این تنها بخشی از تاریج درناک امروزه ی ماست که زندگی رنج بار ما را رقم می زند.
مگر نه آن که ما هنرمندیم. هنرمند سرزمینی که اساتید هنرش برای آزادی و افشای هر چه بیش تر ستمگران در طول تمام دوران زندگی شان کوشیدند و در این راه از هیچ کوششی فرو گذار نکردند؟ حتی اگر برای آن ها افشای ستم ستمگران به هر سببی نا ممکن بود، دست کم، سکوت می کردند و گوشه گیری برمی گزیدند. این سکوت و آن گوشه گیری در واقع نمایش اعتراض شان بود به هرآن چه نامردمی و آزادی کشی ست. بسیاری از آن ها حتی در این راه جان باختند و لب دوخته از این جهان رفتند. مگر نه آن که ما از سرزمینی می آییم که نی داود استاد مسلم موسیقی اش در باره ی هنر و هنرمند می گوید:
"هنر اصیل آن است که نه تنها با جریان زمان همراه باشد و [همچنین] با جریان های مترقی زمان همراهی کند بلکه باید در برابر تندبادهای مخالف دوران خود نیز مقاومت ورزد و بجنگد. اگر هنری از این خصلت عاری باشد، یعنی هیچ نقش مثبتی در زمانه بازی نکند ،به مفهوم هیچ است."[3]
در این سرزمین عارف هایش، قمرهایش، یزدی هایش، بهار و جاهد هایش اگر چه انگشت شمار بودند اما توانستند با حرف و سخن و کار و هنر و زندگیشان اثری ماندگار ازاعتراض و آزادی خواهی از خود به یادگار بگذارند. آن ها در یکی از سیاه ترین دوران ها ی این تاریخ غم بار، تن به بازی حکومتیان ندادند، در خیمه شب بازی دیکتاتورها شرکت نکردند و نکوشیدند که چهره ی پلید و کریه آدمخواران را با کارو هنرشان بزک کنند و آن ها را در سیمایی غیر از آن که هستند، به نمایش بگذازند و به این وسیله به جای فراهم کردن امکان افشای شان با هر وسیله ممکن، که هنرشان در اختیارشان می گذارد، دیو را فرشته جا بزنند. آن ها ابزار حکومت ها و عوامل کوچک و بزرگش نشدند تا برای تبلیغ و فریب، خواسته یا ناخواسته به کار روند.
غم انگیز است که بسیاری از هنرمندان دوران ما که تن به خواست حکومت مردم کش جمهوری اسلامی می دهند حتی نیاز به نام و نان ندارند تا توجیهی داشته باشند برای تن دادن به ترفندها و خواست های حکومت مردم کش و آزادی ستیز دوران ما. در چنین شرایطی آیا هنرمندانی که با اجازه ی وزارت ارشاد اسلامی ایران و به دستور صفار هرندی ها به اجرای موسیقی در اروپا می پردازند و ترانه ی "مرغ سحر" را هم می خوانند، با چنین کاری به اندیشه ی ملک الشعرای بهاربی حرمتی نکرده اند؟ به باور نی داود بی حرمتی نکرده اند؟
به تمام مرغان در بند ایران بی حرمتی نکرده اند؟ آیا آن ها با این کارشان اعلام نمی کنند که ما در یک کشور آزاد زندگی می کنیم؟ آزادانه می توانیم اشعار اعتراضی بخوانیم؟ از کشور خارج شویم؟ به اجرای کنسرت بپردازیم؟ و بی هیچ مشکلی محترمانه به کشورمان باز گردیم؟
ما مسئولیم. ما در برابر آیندگان مسئولیم و باید پاسخگو باشیم. ما باید پاسخ دهیم که چه کرده ایم و هنرمان برای چه هدفی به کار رفته است. هنرمندان ما باید مسئولیت خود را به یاد داشته باشند. باید به این بیندیشند که چه پاسخی به نسل فردا خواهند داد و فرزندان ما چگونه در باره ی آن ها و کار وهدف هنرشان داوری خواهند کرد. راستی چگونه می توان این همه فجایع را دید وچراغی به دست نگرفت و به جنگ این همه سیاهی نرفت؟[4]
گیسو شاکری
2007-05-29
مبارزه با به اصطلاح بد حجابی، کار دیروز و امروز نیست. سالیان سال است که با این پدیده روبروییم. چرا که آن چه پایه های این حکومت پوشالی را از عمق می لرزاند نه حجاب بلکه موجودی ست که زیر حجاب است و باید نهفته بماند و سرکوب شود یعنی: زن.
گروه های سیاسی را می شود قتل عام کرد. قلم های نویسندگان و روزنامه نگاران را می شود شکست. دانشجویان را می شود از دانشگاه یعنی از خانه ی خودشان بیرون کرد، سندیکا های کارگری را می شود تعطیل کرد، معلمان را می شود بی پاسخ رها کرد، سینماها را می شود به آتش کشید، هنرمندان را می شود به امید نام ونان فریفت اما با زن ها چه می شود کرد؟ زن ها در کجای این مجموعه قرار می گیرند؟
زن ها یعنی نیمی از جمعیت یک کشور که همه جا هستند. بخشی از هر خانه اند. علیرغم گرایش و طبقه و قشر و کار و تحصیلاتشان نیمی از خانواده اند. رها کردنشان به معنای رها کردن نیمی از جمعیت سرزمینی است که به زندانی بزرگ بدل شده است. رها کردن زنان، رها کردن نیمی از جمعیتی ست که می تواند اثری بازگشت نا پذیر در فرهنگ این سرزمین باقی بگذارد. وحشت از زن، وحشت از آزاد شدن نیرویی است که در تمام خانه ها مسکن دارد. حتا در خانه ی آخوند و قاتل و پاسدار و پلیس و قاضی. مطرح شدن زن
می تواند عدالت را مطرح کند و حقوقی را ادعا کند که پایه های حکومت ارتجاعی مذهبی را در درون از هم می پاشد. عدالت، آزادی و تساوی حقوق چیزهایی ست که با وجود آن ها چنین حکومتی معنای خود را از دست می دهد. همین وحشت است که این حکومت سیاه را وا می دارد که هر چند گاه به کوششی دیگر برای سرکوب زنان به بهانه ی بد حجابی بپردازند. اما به روشنی پیداست که زنان می ایستند.
ایستاده اند. آن ها پایه های حکومت زور و کشتار را اگر چه نه یک شبه اما آرام آرام دارند در هم می پیچند.
اعتراض زنان به اشکال گوناکون موج ها یی ست که بی توقف و علیرغم آن که سال ها شلاق ارتجاع را تحمل کرده است، ادامه دارد.
آسودگی جمهوری اسلامی از این موج ها ی بنیان کن ناممکن است. می شود پاسدار و بسیج و پلیس وامنیتی و ماموران ریز و درشت و نان به مزد را به سرکوب آن ها واداشت اما، هشدار که این موج ها روزی به توفانی بدل شود که بنیان حکومت اسلامی شما را در هم فرو بریزد. این چهره ی خونین و آن نگاه معترض و پر از نفرت و خشم، گواه کوچکی از این مدعاست.
گیسو شاکری
2007-05-23
مادر بودن تنها حضور داشتن در هسته ی نخستین یک خانواده است و این حضوری عمومی و طبیعی ست. اما فراهم کردن ِ امکان پرورش به عناصری متعهد و مسئول به عنوان فرزند، شرایط دیگری را طلب می کند. خصوصا درزمانی که زن، خود در ظالمانه ترین شرایط ممکن فرهنگی و سیاسی ناگزیر به تحمل ستم مضاعفی بعنوان زن است.
زنان را همین بس بود یک هنر نشینند وزایند شیران نر .
شعار فریب کارانه ای است ساخته ِ جامعه ای با تفکری پدر سالار که زن را تنها بعنوان ابزاری خدمت گذار حفظ ارزشهای ستم کارانه ی موجود می بینند .
مادر سلاحی را علاوه بر یک مادر و فراهم کننده ی شرایط پرورش فرزندان مبارز و ظلم ستیز ، زنی می بینم که بر ضد چنین ارزش های پس مانده و ظالمانه ای قد علم کرده وایستاده است . می خواهم از او به عنوان چنین انسانی در جمع یک خانواده بگویم. آن چه نقش مادر سلاحی را برجسته می کند نه فقط امکان پروردن چند فرزند متعهد و مبارز در جمع خانواده ، بلکه، تحمل دوری و سرانجام شاهد پرپر
شدن ِ گل های باغچه اش، سه رزمنده ی فدایی جواد ، کاظم و حسین است. آن هم در غیرانسانی ترین شکل ممکن. تحمل این همه درد و همچنان ایستادن در برابر این همه بیداد است که از اوانسانی دیگر می سازد. چنین انسانی صبوری را به ما نمی آموزد. صبوری از ما دور باد. او به ما ایستادگی می آموزد. ایستادگی و مبارزه در برابر این همه بیداد. او به ما پایداری می آموزد در برابر شرایط تحمیلی. او برای ما دنیایی را تصویر می کند که علیرغم زن یا مرد بودنمان میتوانیم و باید حاکم بر سرنوشت خودمان باشیم. دنیایمان را خودمان خلق کنیم همان دنیایی که مادر برای فرزندانش تصویر کرد و آنها روشن کننده این راه پر پیچ و خم شدند.
مادر سلاحی و یارانش بعنوان فرزند به ما می آموزند که وجود چنین دنیایی ممکن و عملی ست اما به تلاش و کوششی همگانی و مسئولانه نیاز دارد. درد و رنج فردا زاده ی بی عدالتی های امروز است . ما، در برابر آینده گان مسئولیم. سازنده گان آینده ماییم. مادر، حسین ، کاظم و جواد در میان ما هستند. در درون ما امید می کارند و فردایی نو را نوید می دهند.
گیسو شاکری 21 آپریل 2007
زن مبارزی که دیگر در میان ما نیست، اما خاطره اش و یادش همیشه با ما خواهد بود.
پوران دیکتاتوری و سیا هی را در دو رژیم تجربه کرد. در دو رژیم برای آزادی و حقوق مردم مبارزه کرد و یک لحظه از پای ننشست. و ازهر دو رژیم ستم و نامردمی دید.
چهره ی مهربانش را به خاطر می آورم. او بی لحظه ای تردید می کوشید که با شکیبایی، امید را در اطرافیانش زنده نگه دارد. امید به آینده ای که متعلق به همه ی ماست و همه ی ما می باید در به واقعیت پیوستنش کوشش کنیم. آینده ای که تنها و تنها با کوشش همگانی و یک پارچه ی ما می تواند بر پایه هایی بر مبنای احترام به ارزش های انسانی خلق شود.
پوران و چهره ی امیدوار و مهربان و کوشنده اش، در راه دراز و دشواری که در پیش داریم، همیشه در میان ما خواهد بود و بی تردید، ده ها و صدها و هزارها پوران دیگر که در میان ما بر ستم و بی عدالتی شوریده اند، سرانجام به پیروزی دست خواهند یافت.
درود بر آزادی . گیسو شاکری پاریس 15 مارس /2007